تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
بانو .. 

يه جاده پيدا کردم که می ره تا خود خورشيد . فقط کافيه توی اين جاده بايستی

و بعد به سمت خورشيد قدم برداری و بـــــــــــــــــــری

فقط مواظب باش قبل از غروب بهش برسی!

 

 

گاهي وقت ها به قدري نااميد مي شي که دلت مي خواد اين کتاب قطور زندگي زودتر بسته بشه

و تو ديگه هيچ کدوم از صفحه هاي قبل و بعدش رو نبيني .

حتي اون صفحاتي رو که برات  شيرين بودند و قديم ترها چند بار و چند بار مي خونديشون

حتي اون صفحه اي که خيلي دوستش داشتي به قدري که بعضي  وقتها نيمه هاي شب

بيدار مي شدي ...

 و يک بار تا آخر صفحه اون  رو مي خوندي . بعد کتاب رو مي بستي  . و دوباره مي خوابيدي .

 ولي خب وقتهايي وجود دارند که حتي اين صفحه ها رو هم دوست نداري ببيني

و حالت از همه اونها به هم مي خوره .

بعضي وقت ها هم برعکس آنقدر اميدوار  و سر حالي که هيجان داري و زودتر 

صفحه هاي اين کتاب رو  ورق بزني تا ببيني آخرش چه مي شه .

حتي گاهي يواشکي صفحه ها رو دو تا يکي جلو مي روي و از گذشت زمان هم

چيزي متوجه نمي شي .

نمي دونم تا حالا چند بار توي اين احساسها گير کردي و بين صفحات کتاب زندگي ات

تاب خورده اي  گيج شده اي و آنها را باز کرده اي و بسته اي.

حتي وقت هايي بوده اند که تلاش کردي بعضي از صفحات رو پاره کني يا به قولي

توي جلد بذاري  که ديگه چشمت به اونها نيفته .  

من گم شدم .. توي اين صفحات درهم و برهم گيج و مبهوتم ...

 

           بين آدمها احساس تنهايي ميكنم ...

دلم دلتنگ باران است ...

 

 

 

 

بانوی من ای کاش بودی در کنارم 

تا سینه سینه از پریشانی بگویم 

چون کودکی بر شانه هایت سر گذارم 

از گریه های تلخ پنهانی بگویم

بانوی من غم بی حضور هرشب تو

چون عنکبوتی بر اتاقم تار بسته

بانو کجایی تا ببینی در چه حالم 

پشتم از این نامهربانی ها شکسته 

بانو چرا بیگانه میدانی دلم را 

محرم تر از من در کجا پیدا کنی تو 

کی میشود مثل رفیقان قدیمی 

دروازه دل را به رویم وا کنی تو 

بانوی من امشب دلم در غم نشسته

امشب هوای گریه دارم در بر تو

کی می کشی دست محبت بر سر من

تا تاجی از گل حلقه سازم بر سر تو

بانوی من تا کی نهانی پشت پرده

بر من نظر کن تا نفس در سینه دارم

هر نیمه شب چشم انتظارم تا بیایی

شاید شبی پایان پذیرد انتظارم

 

 

 

                                                                  

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 18:0