
سلام ..
خودم میدونم چند وقته خیلی کم کار شدم و زیاد نمیتونم بیام نت.. ( چه بی مقدمه.! )
دلیلش هم خیلی زیاده بعضی دوستان میدونن .. دلیل همیشگی
« کار و درس و برنامه ریزی زندگی ...»
ولی خداییش وب همه میام و از مطالب استفاده میکنم.دلیل به اظهار وجود ( کامنت ) نیست .
البته با وجود بحث های داغ و به قول اون دوست گرامی گیس و گیس کشیها
دیگه دست آدم به کامنت نمیره . انشالله عاقبت همه بخیر بشه .. این دنیای مجازی عجب عالمی داره
امسال محرم هم از راه رسید .. انگار که همین دیروز بود پا به این سرزمین پاک گذاشته بودیم ..
امسال هم قسمت شد بریم .. اما یه سری مسائل باعث شد فعلا کنسل کنیم
از جمله بهانه کار و درس و ...غیره . انشالله برای سال دیگه تو فکر مکّه هستیم .
متاسفانه پارسال به دلایلی که میدونید سفر نامه نا تمام موند ..
فعلا قسمتی از روز ورود به کربلا رو مینویسم تا اگه قسمت شد بقیه اش رو بنویسم .
سه شنبه ۱۷ محرم ... ( بخش دوم )
بعد از يه خواب راحت صبح با صداي گوشيم بيدار شدم براي نماز ..
بعد از نماز ديگه نخوابيدم ، شروع كردم به دعا خوندن و زيارت عاشورا ..
كم كم آماده شدم و رفتم صبحانه خوردم .. بعد از صبحانه رفتم بازار براي خريد سوغاتي .
خلاصه بعد از كلي گشتن ، 2 تا چيز خوشگل واسه خانومم خريدم و براي خودمم خريد كردم ..
سوغاتي ها رو بردم هتل و برگشتم حرم حضرت علي (ع) . بغض داشتم ،
دلم نميخواست جدا بشم ..
ميخواستم براي هميشه اونجا باشم ، يعني بازم قسمت ميشه اينجا باشم ؟
ميشه باز هم اينجا قدم بردارم ؟با حضرت علي خداحافظي نكردم ..
فقط ازش خواستم باز هم بيام پيشش .. دلم تنگ ميشه .. خيلي تنگ ..
از همين الان دلم تنگ شده .. اگه برگرديم ياد اينجا بيافتم ، ديوونه ميشم ...
يعني طاقت دارم دوري اينجارو؟ با خودم لج كرده بودم ، دلم نميخواست حتي يك قطره اشك بريزم
با وجود بغضي كه توي گلو داشتم ..نزديك ظهر با ناراحتي و غمي كه توي دلم داشتم
از حرم و مولا اميرالمومنين جدا شدم ..
بارون شروع كرده بود به باريدن ، قطره هاي بارون به جاي اشك نشست روي صورتم ..
رو به آسمون دستهامو بلند كردم .. خدايا : دست هاي نيازمند من رو بگير ... منو ياري كن ...
دهنم رو باز كردم و چشمهامو بستم .. چند قطره خوردم .. بارون نجف ...
بارون حرم حضرت علي (ع) .! مثل بارون تهران نبود .. اين بارون روح آدم رو غسل ميداد ..
اي كاش پاك پاك بدون گناه برگردم .... وقتي رسيدم هتل چيزي نگذشت اذان ظهر شد.
براي نماز رفتم.
قرار بود بعد از صرف نهار ، ساعت 2 حركت كنيم كربلا ...
بعد از نهار همه سوار اتوبوس شديم و حركت كرديم ... بايد از نجف خداحافظي ميكرديم ...
توي راه اكثراً خواب بودن ... انگار نه انگار كه داريم ميريم كربلا... چرا ؟ چرا اين جوري ؟
سفر گردشي كه نميريم ! انگار همه خسته بودن و استراحت رو ترجيح ميدادن،
ولي الان وقت استراحت نيست .. رفتم جلوي اتوبوس به مداح گفتم :
شما هم تا آخر ساكت ميمونين ؟ ببخشيد ما داريم ميريم كربلا هااااااا ...
نميخواي اين اشك ما رو در بياري با خوندن ؟ نميخواي زيارت عاشورا بخونيم ؟
چرا اين جوري ميريم زيارت آقا ؟ خلاصه انگار كه مداح كاروان زياد ميل نداشت .. ولي گفت :
باشه ... الان همه شروع ميكنيم زيارت عاشورا ميخونيم ... ممنون كه گفتي ..
خلاصه برگشتم عقب اتوبوس و مفاتيح رو باز كردم ..
و شروع كرديم دست جمعي زيارت عاشورا خونديم .
ولي راستش اگه نميخونديم بهتر بود .اينقدر بي حال و حوصله خوند كه من 3،2 صفحه خوابم برد.
وسط هاي زيارت عاشورا بود به خودم اومدم ديدم اي بابا من كه دارم چرت ميزنم واسه خودم .!!
خلاصه بي خيال زيارت عاشورا شدم و فقط گوش دادم تا تموم بشه ..
بعد از اتمام زيارت عاشورا با ذكر يا ابوالفضل و يا حسين .. سينه زنان وارد كربلا شديم .
قلبم داره تند و تند ميزنه ... خدايا : بين الحرمين كجاست ؟ تا الان فقط اسمش رو شنيدم .
پس چرا گنبد نميبينم ؟ چرا نميرسيم ؟ پس كو اين گنبد امام حسين ؟
كجاست گنبد حضرت عباس ؟
اتوبوس نگه داشت .. مثل اينكه رسيديم .. پس حرم ها كجان ؟ يعني اين همه فاصله داريم ؟
وسايل ها و ساك ها رو روي چرخ گذاشتيم و حركت كرديم ..
مثل اينكه باقي راه رو بايد پياده ميرفتيم ..
اتوبوس و ماشين رو از اين بيشتر نميذاشتن تردد كنن...
رفتيم و رفتيم تا يكدفعه حرم حضرت عباس رو ديديم
واي خداي من فاصله ي هتل تا حرم حضرت عباس فقط 50،40 قدم بود ..!
خدايا ممنونم از بزرگيت ... رفتيم هتل و كليد اتاق ها رو گرفتيم
رفتيم اتاق و وسايل رو گذاشتيم و جا بجا ميكرديم ..طاقت نداشتم ،
ميخواستم زود برم به زيارت حضرت عباس برم زيارت امام حسين .. پس نبايد معطل كرد
زود رفتم بيرون و حركت كردم سمت حرم ...
تابلوي حرم حضرت عباس جلوي چشمم بود .. ( السلام و علیک یا ساقی عطاشی کربلا )
ميگن اجازه ي ورود به حرمِ مولا رو بايد از آقا عباس گرفت.من هم اينطوري اول به آقامون عباس ,
قمر بني هاشم از همون بيرونِ حرم سلام دادم و اجازه ورود به حرم اربابمون و گرفتم ...
حضرت عباس اذن دخول نداره ... برعكس تمام زيارتگاه هايي كه رفتيم ..
اولش كه وارد حرم ميشي شكه اي , باورت نميشه كه بعدِ اينهمه مدت عشق و اميد و آرزو
و ديوونگي و انتظار كه تو خواب و بيداري تو روياهات حرم آقا رو ميديدي
و خودتو تو حرم فقط تصورش و مي كردي , حالا واقعا اين تويي كه تو حرمشي ,
اين تويي و پايانِ انتظارت, اين تويي و لطفِ بي دريغ مولات ، اين تويي و گنبد آقات
و اين تويي و پرچم گنبد كه دلتو ميبره ، اين تويي و خلوت و عشق بازي با محبوبت ..
حالا تا دلت ميخواد براش بخون و زبون بريز، تا دلت ميخواد ناله بزن و بغضاتو خالي كن ,
تا دلت ميخواد اشك بريز و صورتت و خيسِ خيس از اشك شوق و ديوونگيِ وصال كن ,
تا دلت ميخواد با صدايِ بلند داد بزن و ناله بزن و آقاتو صدا كن, .....
حال و هواي اينجا با حال و هواي نجف و حرم مولا اميرالمومنين فرق داره ...!
تا وارد حياط حرم شدم چشمم به ايوون آقا و ستونهاش افتاد كه
انگار از همه حرما خوشگلتر بود گفتم آقا حقا كه ماه بني هاشمي ,
آقا حرمت اينقده خوشگله خودت ديگه چقدر خوشگلي،
آقا بي خود نيست كه از همه دل ميبري با حرمت..اي خدا.. چقدر دلم هواي اونجا رو كرده ....
شايد شنيديد كه ميگن ضريح عباس كوچيكه ، آره اوني كه دستاشو بريدن و هر كف العباس
تو يه طرفِ خيابونِ حرمِ ،آقايي كه سر به تنش نذاشتن..ديگه چي ميمونه از اين بدن..خدايااااااااا.
حرم رو دور زدم و محو زيبايي حرم آقا ابوالفضل بودم ..دلم يجوري بود ..
انگار منتظر دعوت به داخل بودم .. منتظر بودم تا آقام اجازه ورود به من بده ...
از توي حياط به ضريح نگاه ميكردم ... ولي نميتونستم داخل برم..
باز هم حياط رو دور زدم و دور زدم و دور زدم . شايد 10 بار شايد 15 بار..نميدونم ، شايد هم 20 بار .
به ضريح نگاه ميكردم و التماس ميكردم . به لبهاي تشنه ي شهداي كربلا قسم دادم،
به دست بريده اش قسم دادم ولي باز هم به دلم نمي افتاد تا برم داخل و بچسبم به ضريح ...
چرا اينجوري شدم ؟ چرا نميتونم برم داخل ؟
رفتم دو ركعت نماز خوندم و بعد از نماز دعاي توسل ... دلم داره ميتركه آقا جون ،
چرا دعوت نميشم ؟ نزديك اذان غروب بود و هنوز نتونسته بودم برم زيارت ...
نماز جماعت رو در حياط حرم خوندم ...
بعد از نماز به اميد اينكه برم داخل رفتم نشستم و شروع كردم به ذكر يا ابوالفضل يا ابوالفضل ..
اما فايده نداشت ... به دلم نمي افتاد كه نمي افتاد ... از شوق زيارت ،
حرم امام حسين رو فراموش كرده بودم.. ولي من كه هنوز آقامون عباس رو زيارت نكردم ..!
چطوري برم زيارت امام حسين ؟ از حياط حرم ، به آقا ابوالفضل عباس تعظيم كردم و
اجازه ورود به حرم امام حسين رو از ساقي كربلا گرفتم.
پا به بين الحرمين گذاشتم ؛ واي خدا چقدر اين تنهايي رو دوست داشتم
منتظر فرصتي بودم تا در كربلا هم تنها باشم ... حالا هم تنها بودم تو بين الحرمين..
همون بين الحرميني كه اينهمه تو وصفِ عشق و صفاش شنيده بودم ،
تو بين الحرمين كه راه ميري مدام به پشت و جلوت بر ميگردي و نگاه ميكني؛
يه طرف حرم آقات و مولات حسين يه طرف هم حرم ساقي ، عباس...
وقتي داري ميري به سمتِ حرم انگار يكي مياد پيشوازت ,
مياد كه تا حرم همراهيت كنه و نگهت داره تا پا به پاهات راه بياد و برسي به حرم ...
نمي دوني با چه نيرويي قدم بر ميداري …. اشك تنها همراهتِ تا به حرم برسي ...
واي خداي من... چه شكوهي بود و چه عشقي..
به حياط حرم امام حسين رسيدم
فقط از همونجا السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين گفتم و برگشتم حرم حضرت عباس ....
2 ركعت نماز خوندم ، ولي انگار كه امشب قسمت نيست برم زيارت...
با دلي شكسته به هتل برگشتم ... رفتم براي شام ،
بعد از شام باز هم به حرم برگشتم و در حياط نماز خوندم ... براي همه ي شما دعا كردم ...
دعا كردم پا به بين الحرمين بذارين و حس و حال اين مكان رو درك كنين...
با چشمهاي خودتون ببينين ... ببينين كه چطور بي قراري ميكنين براي زيارت ...
وقتي بين الحرمين راه ميرين دل توي دلتون نيست ..
ياد روز عاشورا ، ياد امام حسين ، ياد تلاش حضرت عباس براي بدست آوردن آب ..
آدم رو ديوونه ميكنه.. حالا همون جايي داري قدم ميزني كه 1400 سال پيش غوغايي بوده
در اين مكان پاك و مقدس ...! سرزمين كربلا ..! صحراي كربلا ...!
جايي كه امام حسين جنگيد و حالا داريم قبر مطهرش رو زيارت ميكنيم
يعني لايق اين سعادت هستم ؟ كه پام رسيده به اينجا ..!!
چه كار خوب و نيكي انجام دادم كه پاداشم اين بود ؟
آخر شب به اميد اينكه فردا ميتونم برم زيارت ، برگشتم هتل و خوابيدم .
پیوست :


