تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
سفرنامه ( قسمت پنجم ) ...  
 

 

سه شنبه ۱۷ محرم ... ( بخش اول )

بعد از يه خواب راحت صبح با صداي گوشيم بيدار شدم براي نماز ..
بعد از نماز ديگه نخوابيدم ، شروع كردم به دعا خوندن و زيارت عاشورا ..
كم كم آماده شدم و رفتم صبحانه خوردم .. بعد از صبحانه رفتم بازار براي خريد سوغاتي .
سوغاتي ها رو بردم هتل و برگشتم حرم حضرت علي (ع) .  بغض داشتم ، دلم نميخواست جدا بشم ..
ميخواستم براي هميشه اونجا باشم ، يعني بازم قسمت ميشه اينجا باشم ؟ ميشه باز هم اينجا قدم بردارم ؟
با حضرت علي خداحافظي نكردم .. فقط ازش خواستم باز هم بيام پيشش .. دلم تنگ ميشه .. خيلي تنگ ..
از همين الان دلم تنگ شده .. اگه برگرديم ياد اينجا بيافتم ، ديوونه ميشم ... يعني طاقت دارم دوري اينجارو؟
با خودم لج كرده بودم ، دلم نميخواست حتي يك قطره اشك بريزم ..با وجود بغضي كه توي گلو داشتم ..
نزديك ظهر با ناراحتي و غمي كه توي دلم داشتم از حرم  و مولا اميرالمومنين جدا شدم ..
بارون شروع كرده بود به باريدن ، قطره هاي بارون به جاي اشك نشست روي صورتم ..
رو به آسمون دستهامو بلند كردم .. خدايا :  دست هاي نيازمند من رو بگير ... منو ياري كن ...
دهنم رو باز كردم و چشمهامو بستم .. چند قطره خوردم .. بارون نجف ... بارون حرم حضرت علي (ع) .!
مثل بارون تهران نبود .. اين بارون روح آدم رو غسل ميداد ..  اي كاش پاك پاك بدون گناه برگردم ....
وقتي رسيدم هتل چيزي نگذشت اذان ظهر شد. براي نماز رفتم ...
نماز خونديم و برگشتيم هتل براي نهار ... قرار بود بعد از صرف نهار ، ساعت 2 حركت كنيم كربلا ...

 

----

پیوست  :

 

سفرنامه ( قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

سفرنامه ( قسمت دوم ) ... ۱۴ محرم 

سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 15 محرم

سفرنامه (قسمت چهارم ) ... ۱۶ محرم

پیوست  :
انشالله و به امید خدا ادامه ی سفرنامه که مربوط به خاطرات کربلا هست رو در سال 1386 با هم مرور می کنیم ....


 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 0:15