تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
سفرنامه ( قسمت چهارم ) ...  
 
 

دوشنبه ۱۶ محرم ...


 
امروز قراره به مسجد كوفه و مسجد ميثم تمّار وخانه ي حضرت علي بريم ..
دل تو دلم نيست .. چقدر دوست داشتم چاه خونه ي حضرت علي رو ببينم ..
مامان هميشه آرزو داره خونه ي حضرت علي و چاهش رو ببينه ..
خدايا قسمت كن ، خدايا بذار مامان هم اين سفر قسمتش بشه ، خودش اينجا باشه و ببينه ..

رفتم صبحانه خوردم ..
كم كم همه اومدن براي صبحانه ..

خلاصه رفتم حرم .. زيارت امين الله رو خوندم و 2 ركعت نماز و چند تا عكس از خودم و حرم گرفتیم ..

وقتي برگشتم هتل ديدم سكوت عجيبي داره اونجا !!! انگار هيشكي نبود ..
دلم  هري ريخت ... به پيشخون هتل نگاه كردم ديدم تمام كليد هاي اتاق ها تحويل داده شده .. !!
ساعت رو نگاه كردم ديدم هنوز 5 دقيقه مونده به 8 .. پس نميتونن حركت كرده باشن ..پس اين كليدا چيه ؟
يعني كجان ؟ چرا هيشكي نيست ؟ سراسيمه از ماهر ( كليد داره هتل ) پرسيدم كجا رفتن ؟
اون هم خوشبختانه فارسي يكم بلد بود و حاليش مي شد .. گفت 5 دقيقه اي ميشه حركت كردن سمت كوفه !
واااااااااااي نه ، خدايا من جا موندم .. حالا چيكار كنم ؟ من چه جوري خودم رو برسونم اونجا ؟
چقدر دوست داشتم چاهي كه حضرت علي  با دست خودش كنده رو ببينم ..
از اون آب براي تبرك سوغاتي بيارم .. مامان خيلي سفارش اين چاه رو كرده بود به من ..
حالا به مامان چي بگم ؟ بگم جا موندم نرفتم ؟ بگم از آب چاه حضرت علي برات نياوردم !!!
چند دقيقه اي گيج و منگ بودم تا به خودم اومدم كه چيكار كنم ... آخه چرا من رو جا گذاشتن ؟
خودم و جمع و جور كردم از حالت وا رفتگي درامدم و فكرم رو متمركز كردم ..

به ماهر گفتم آژانس ميخوام .. ماهر گفت آجانس لا لا ..!! آجانس نيست ..اينجا نبود ...
گفتم خب ماشين دربستي ميخوام .. بايد چيكار كنم ؟ گفت : هاااااااا ... تاكسي ، موجود .. ميخواهي ؟
گفتم آره آره فدات شم زود باش فقط .. فكر كردم الان زنگ ميزنه بياد .. ديدم داره خيابون رو نشون ميده !
نگو منظورش اينه كه برم تو خيابون و تاكسي بگيرم ...
ازش پرسيدم تا كوفه چقدر راهه ؟ چقدر كرايه ميگيرن ؟ كه خيالم راحت باشه راننده من رو نميدزده
اگه راه بيشتر از اوني كه ماهر گفته طول بكشه بفهمم نقشه اي تو كار رانندس ..
ماهر هم گفت : 5كليومتر .. 10 دقيقه راه .. كرايه هم 4 خميني 5 خميني ..يعني 5،4 هزار تومن ..

ديگه منتظر نشدم ماهر حرف ديگه اي بزنه ..
رفتم بيرون هتل .. حالا مگه تاكسي مياد !! 15 دقيقه الاف شدم .. هر ماشيني نگه ميداشت ...
راننده با چشمهاي درشت و خون افتاده .. سيبيل هاي كت و كلفت و يه چفيه قرمز دور سرشون !!
عمراً جرات سوار شدن نداشتم .. همين جوري صلوات ميفرستادم تا بالاخره يه تاكسي خبر مرگش اومد ...
ديديم اي بابا اين كه از همه ي اونها وحشتناك تر و خطر ناك تره !! ديگه دلم رو زدم به دريا و گفتم :
ميرم كوفه .. راننده سر تكون داد كه يعني ميره ..گفتم : چقدر ؟ با دست علامت پول نشون دادم ...
گفت : 3 خميني .. سوار شدم و حركت كرد .. پشت سر رو نگاه كردم ديدم ماهر هم اومده بود نگاه ميكنه .
كه ببينه من سوار كدوم ماشين ميشم .. و احتمالاً شماره تاكسي هم برداشت به نظرم ..
تازه اونجا هيكل راننده ي عراقي رو ديدم .. ماشالله ... فكر كنم يه 150 كيلويي وزن داشت ..
من در برابر اون مثل يه جوجه ماشيني بودم كه با يه تكون من رو له ميكرد .. يه دستش اندازه 2 تا كف دست من بود .. اونجا بود كه از سوار شدن پشيمون شدم ...
راستش جرات نكردن عكس اين غول بيابوني رو بگيرم .. كه ببينين و وحشت كنين ..
بعد از يه ربع ، بيست دقيقه رسيدم كوفه و موبايل رو تحويل دادم و رفتم داخل ..
اما كاروان رو پيدا نكردم .. برگشتم رفتم مسجد ميثم تمّار شايد اونجا باشن .. ديدم نه خبري ازشون نيست ..
دوباره برگشتم سمت مسجد كوفه به اميد اينكه شايد اونجا باشن ، ولي نبودن ...

تقريبا ً يه ربعي گشتم ولي پيداشون نكردم ..ديگه نا اميد شدم توي اون شلوغي پيداشون كنم ..
خلاصه ميخواستم از روي اون كتابي كه خريده بودم ، نمازها و اعمال مسجد كوفه رو و دعاهاي اونجا رو به ترتيب انجام بدم .. اما ديدم چيزي سر در نميارم .. نميدونم اونجا كدوم مقامه و چي بايد بخونم و چه نمازي داره كه بجا بيارم .. همين جوري سرگردون بودم كه يه فكري به ذهنم رسيد .. آره ، بهترين كار اينه كه همراه يه كاروان كه تازه ميرسن همراه بشم و با اونها همه ي اعمال رو انجام بدم تا حداقل ثواب اينجا رو از دست ندم ..رفتم جلوي در ايستادم .. از شانس من يه كاروان تازه رسيد ..

به مسؤول كاروان جريان رو گفتم و با اونها همراه شدم .. اول از همه رفتيم آرامگاه ميثم تمّار ..

كه در نزديكي خانه ي حضرت علي است ..

 ميثم ، غلامي از بني اسد بود كه توسط حضرت علي (ع) خريداري و آزاد  شد ..

بعد از آنجا به خانه ي حضرت علي (ع) رفتيم .. اتاق هاي امام حسن و امام حسين .. اتاق حضرت زينب ...
ديگه رسيدم به راه رويي كه چاه حضرت علي بود .. جاي شما خالي .. جاي شما واقعاً خالي ..
هزار بار بايد بگم جاي همه ي شما خالي .. نميدونين چه غوغاي بود اونجا .. نميدونين چه حس حالي داشتم ..
كاش مامان اينجا بود .. كاش بود و خودش با دست خودش آب ور ميداشت .. و تبرك ميكرد ...
رسيدم سر چاه .. يكي اونجا بود و ظرف ها رو آب پر ميكرد .. تو عالم خودم بودم يهو ديدم يه مشت آب ريخت رو صورتم ..داره صورت منو ميشوره ..! با وحشت ديدم همون عربه داره آب ميريزه روم !
شوكه شده بودم ، انتظار نداشتم ..يه دفعه بي هوا يكي آب بريزه روي صورتم ...
با زبون عربي اسمم رو پرسيد و من هم بهش گفتم .. با همون زبون عربي يه چيزايي ميگفت و اسم من رو صدا ميكرد .. و مشت مشت آب ميريخت رو سر و صورتم .. بعد يه ظرف آب داد خورم و ظرف خودم هم پر كرد و داد بهم .. من هم تشكر كردم و اومدم عقب . و يواش يواش خارج شدم .. رفتم تو يكي از اين اتاق ها..
2 ركعت نماز خوندم و 2 ركعت هم به نيابت از طرف مامان .. و دعا كردم قسمت بشه بياد اينجارو ببينه ..

خلاصه پياده رفتيم سمت مسجد كوفه ..
كوفه در آينده پايتخت جهان در حكومت مهدي (عج) خواهد شد ..
كوفه در سال 17 به دستور ( عمر ) توسط فاتح ايران و عراق ( سعد بن ابي وقـــــّاص ) ساخته شد .. مسجد كوفه مكان مقدسي است كه همانند مسجدالاقصي و مسجد الحرام محل نماز و عبادت و تردد اكثر پيامبران است از حضرت آدم تا حضرت رسول ..
اولين باري كه كلمه كوفه و يا كوفان بر اين سرزمين اطلاق گرديد از زبان مبارك جبرييل امين و نبي اعظم اسلام در شب معراج بود..
در كتب لغت علت نامگذاري را بناي گرد و دايره اي خانه ها و شهر دانستند ..
و اساساً خود شهر و دژ اطراف آن گويا بصورت دايره وار ساخته شده. تا اين مركز لشگر اسلام ، از نظر دفاع در برابر دشمن كاملاً محفوظ باشد ، پيامبر فرمودند : حضرت مهدي ، نه يا ده سال در اين شهر حكومت ميكند ..

اين مسجد در حال حاضر 4 درب دارد .. كه يكي از درب هاي آن به باب العثمان معروفه .. (( باب الفيل ))
كه درب اصلي مسجد است  و مستحب است هنگام ورود به اين مسجد از اين در وارد شويم ..
ابتدا اين درب به باب العثمان يعني دروازهء اژدها معروف بود .. داستان آن چنين است :
يكي از اجنه ي مومن به شكل اژدهايي از اين درب وارد مسجد شد . در آن هنگام اميرالمومنين بالاي منبر خطبه مي فرمودند ، نزديك حضرت رفت و خواسته ي خود را از حضرت خواست ، كه اجازه دهند بعد از فوت پدرش جاي او را گرفته و مقام خلافت او را در ميان قوم و قبيله ي خود دارا باشد . بعد از دريافت جواب  اميرالمومنين ، از همان درب خارج شد .. و از آن پس آن درب به باب العثمان معروف گشت ..
چنان اين معجزه و كرامت آشكار اميرالمومنين بر معاويه گران تمام شد كه دستور داد فيلي را براي مدتي دَم دروازه بستند و به مرور زمان ، نام آن را به باب الفيل تغيير داد . اما تعجب است چرا شيعيان با وجود نقل چنين روايتي بايد امروزه اين دروازه را باب الفيل بنامند .

اين مسجد خانه ي آدم ، نوح ، ادريس ، و محل نماز ابراهيم خليل الله و مصلاي علي (ع) و برادرش خضر است .

و زماني خواهد آمد كه محل نماز مهدي (عج) باشد ..
حضرت علي (ع) فرمودند : اگر مردم ارزش اين مسجد را بدانند از تمام نقاط جهان ، با صورت بر روي زانو و آرنجها (( سينه خيز )) به طرف اين مسجد هجوم مياورند ..
 امام صادق فرمودند : تمام پيامبران صالح خدا ، حتي رسول اكرم در مسجد كوفه نماز خوانده اند .
اميرالمومنين فرمودند : اهميت نماز در اين مسجد برابر است با حجي كه در ركاب رسول الله انجام شود .

قبل از ورود به مسجد از دروازه ي ثعبان دعاي ورود به مسجد رو خونديم و با لا اله الا الله و محمد رسول الله و اشهد انا لا اله الا الله  وارد مسجد شديم ..
 ابتدا به مرقد مسلم بن عقيل رفتيم ..
اونجا زيارت كرديم و زيارت مسلم رو خوندم و 2 ركعت نماز هديه كردم به ايشان ، بعد از اون 2 ركعت نماز حاجت براي خودم خوندم و 2 ركعت هم به نيابت از طرف همه ي شما به صورت كلي خوندم .. آخه ديگه وقت نميشد براي تك تك شما جدا جدا بخونم ، از بقيه عقب مي افتادم . بعد از اون به مرقد هاني بن عروة رفتيم كه روبه روي حرم مسلم است .

در كنار قبر دعاي هاني بن عروة رو خوندم و آنجا هم 2 ركعت نماز هديه به ايشان . 2 ركعت هم براي خودم ، 2 ركعت هم براي شما كه التماس دعا داشتين . بعد از آن وارد حياط بزرگ مسجد كوفه شديم ..

ابتدا وارد مقام ابراهيم شديم و چهار ركعت نماز خوانديم ..2 تا دو ركعت كه ركعت اول حمد و توحيد ..
ركعت دوم حمد و سوره قدر را خوانديم ..بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي مقام ابراهيم رو خونديم .

بعد از اون به مقام خضر رفتيم كه ميگويند مثل امام زمان زنده است و به آنجا رفت و آمد دارد ..
دو ركعت هم آنجا نماز خوانديم و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي خضر رو خونديم .. تسبيح حضرت زهرا اونجا خيلي ثواب داره .. بخاطر همين هميشه بعد از هر نماز تسبيح حضرت زهرا ميگفتيم ...

بعد از آن به دكة القضاء رفتيم ، كه جايگاه سرپوشيده اي بود ..
حضرت علي(ع) در آنجا به قضاوت در ميان مردم ميپرداختند . دو ركعت به نيت دكة القضاء خوانديم و دعاي اين نماز هم خوانديم ...

بعد از آن به بيت الطشت رفتيم ...!
 در زمان حضرت علي(ع) در اين مكان ،  يكي از قضاوتهاي عجيب حضرت علي(ع) كه از معجزات او شمرده ميشود واقع شده .. جريان بيت الطشت از اين قرار است :
در يكي از قبايل عرب ، در خانواده اي كه چند برادر و خواهر بودند .. دختري براي غسل وارد آب شد ..
و بدون اينكه آگاه شود ، زالويي داخل بدن و رحم او شده و بتدريج به واسطه ي مكيدن خون زياد بزرگ شده و از اين جهت شكم او نيز بزرگ شده بود .. برادرانش گمان بردند خواهرشان از راه غير مشروع حامله شده ...
بنابراين قصد جان دختر را كردند .. خبر به اميرالمومنين رسيد ، دختر را احضار كرد و دستور فرمود در محل بيت الطشت فعلي ،چادري بر پا ساختند .. قابله اي پس از معا ينه ، او را حامله تشخيص داد ، اما دختر بشدت انكار ميكرد ..! حضرت فرمود : طشتي پر از لجن فراهم ساخته و دختر را بر بالاي آن بنشانند ..
چنين كردند ، زالو با احساس بوي لجن كه بوي محل زندگي او را ميداد ..از شكم دختر خارج شد و اشتباه رفع گرديد ..!
 مستحب است در اين مكان دو ركعت نماز خوانده شود و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز ..

بعد خواستيم بريم محل ساختن كشتي نوح رو ببينيم كه وسط حياط مسجد بود ..

که کاروان خودمون رو دیدم...

ديگه همه ي كاروان خوشحال از اينكه من رو پيدا كردن ..همه نگران بودن كه جا مونده بودیم .. اتوبوس سوت و كور بوده و ..... ، پكر شده بودن .. ديگه همه ميخنديدن و خوشحال بودن .. من تا اون موقع نميدونستم حضور من اينقدر براي كاروان مهمه ....

مسؤول كاروان هم با توپ پر اومد گفت كجا بودي ؟ مامور اسكرت فكر ميكرد بدون ما گذاشتي بري كربلا !
گفتم نه بابا كربلا كجا بود !! رفتم حرم حضرت علي زيارت كنم كه من رو جا گذاشتين .. قرار بود 8 حركت باشه .. نه اينكه يه ربع به 8 راه بيافتين !! خلاصه گفت اون يارو كه مسؤول حفاظت ما بوده دو دستي ميزد تو سر خودش كه من رفتم بدون اونها .. براش مسؤوليت داره بايد جواب پس بده به رييس خودشون ...
مسؤول كاروان هم ميگفته نترس  پاسپورت دست منه و بدون ما جايي نميره ، خيالت راحت باشه ..

ديگه همراه كاروان خودمون شدم ...كاروان ما تازه داشت نماز ها رو شروع ميكرد .. من هم از اول با اونها نماز ها رو دوباره خوندم و دو برابر ثواب كردم .. حكمت جا موندن هم فهميدم براي چي بود .. !

خلاصه بعد از نمازهاي اونجا با كاروان خودمون رفتيم محل ساختن كشتي نوح هم ديديم ...

بعد رفتيم به دكة المعراج ...
پيامبر در سير از مكه به بيت المقدس و معراج ، در اين مكان نماز خوانده ...

ما هم در اين مكان دو ركعت نماز خوانديم .. ركعت اول بعد از حمد ، توحيد و در ركعت دوم بعد از حمد سوره ي كافرون رو خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اون نماز هم خوانديم ...

بعد از آنجا به مقام نبي الله آدم رفتيم ..

روايت است كه حضرت آدم ميوه ي ممنوعه را خورده ..
در اين محل حضرت آدم آن كلمات مقدس را از خداوند گرفت و به آن پنج اسم مبارك ،  خداوند را قسم دادند و بعد از چهل سال توبه اش را پذيرفت ..اين جملات اين بود :  " الهي يا حميد بحق محمد  " ...

انجا يه ستون بود ، ايستاديم كنار ستون و رو به قبله دعايي خوانديم و بعد از اون دعا دو نماز دو ركعتي خوانديم كه در ركعت اول حمد و قدر و در ركعت دوم حمد و توحيد را خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم كه خيلي طولاني بود و سجده هم داشت .. و بعد هفتاد مرتبه " يا سيدي " ...

بعد از آن به مقام جبرييل رفتيم ..
اين مكان محل نماز جبرييل روي زمين بود .. كه طبق روايات ، محل نماز ابراهيم ، اميرالمومنين ، امام حسن و ساير امامان بوده است ..
در اين مكان دو ركعت نماز خوانديم و بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم ..

سپس به مقام زين العابدين رفتيم و دو ركعت هم اينجا نماز خوانديم و دعاي اين نماز و تسبيح حضرت زهرا .. در اين دعا هم سجده داشت و سمت راست صورت و چپ صورت هم به خاك ميگذاشتيم بعضي جاهاي دعاي اين نماز ..

بعد از اون به مقام نوح رفتيم و دو نماز دو ركعتي مثل نماز صبح خوانديم .. بعد از تسبيح حضرت زهرا دعاي اين نماز هم خوانديم ...

بعد از آن به محراب حضرت علي(ع) هم رفتيم ..!!
رفتم اونجا و دو ركعت نماز هم آنجا خواندم ..
عجب حالي داشت ..!! جايي نماز خوندم كه زماني حضرت علي اونجا ، و در همون مكان نماز خونده ..

بعد از خواندن نماز ها ؛ ظهر شده بود .. اذان كه گفت رفتيم نماز جماعت ظهر رو بجا بياريم ...
اون هم كجا ؟ الهي من قربون فرق سر مبارك بشم حضرت علي بشم ..
جايي كه ابن ملجم نامرد حضرت علي رو ضربت زد ... جايي كه فرق سر حضرت علي شكافته شد ..
همون مسجدي كه حضرت علي ضربت خورد ميخواستيم نماز ظهر رو به جماعت بخونيم ..
الهي كه قسمت هر كي كه داره اين نوشته ها رو ميخونه بشه ...ايشالله كه بتونين برين و نماز بخونين اونجا ..
فقط زماني اين نوشته ها رو درك ميكنين كه اونجا بوده باشين .. هق هق گريه كنين و اشك بريزين ...

بعد از نماز ظهر بين نماز ظهر و عصر ... يه مداح بود كه از يه كاروان ديگه اومده بود ...
يه روضه خوني كرد كه جيگر ما رو آتيش زد .. من تا به اين سن كه رسيدم تا حالا هيچ روضه اي حال من رو اين جوري دگرگون نكرده بود .. عاشق اون صدا شدم ، عاشق اون مداحي شدم ..
خدايا به حق اميرالمومنين خودت حاجت دل اين مداح رو بده .. نميدونين چه جوري با دل آدم بازي ميكرد ..
الان اشك تو چشمهام جمع شده وقتي دارم براي شما مينويسم .. ياد اون لحظه ها افتادم .. دلم هوايي شده ..

بعد از روضه خواني ، نماز عصر هم خوانديم .. دوباره به محراب رفتم .. جايي كه مولاي ما ضربت خورد ..
يه دل سير اشك ريختم و حضرت علي رو صدا زدم .. يعني صداي من رو ميشنوه ؟
آروم كه شدم برگشتم حياط مسجد ..
يه نماز ديگه هم بود بايد ميخوانديم .. دو ركعت بود .. بجا آورديم ...

اونجا خادم هايي بودن كه مبلغي پول دريافت ميكردند ..تا به جاي شخصي كه اونجا نيست نماز بخونن ..
رفتم پيش يكي از اونها ، هر چي نماز كه امروز خونده بوديم ، براي پدر و مادرم گفتم بخونه .....
ديگه اسم مامان و اسم  باباي خدا بيامرزم رو نوشت روي كاغذ و گفت فردا نماز ها رو بجا مياره ...
هر نفر شش هزار تومن بود كه بالاخره براي دو نفر به ده هزار تومن رضايت داد ....
اينجوري شايد حداقل باعث بشه تا ثوابي كه امروز بردم اونها هم نصيبشون بشه ...

كم كم آماده شديم و سوار اتوبوس شديم .. برگشتيم هتل و نهار خورديم ..

 وادي السلام ..
بعد از نيم ساعت حركت كرديم سمت قبرستان .. زياد فاصله نداشت با هتل .. پياده 10 دقيقه مي شد ..

بعد از ورود مو به تن آدم سيخ ميشه ..سكوت عجيبي داشت .. زوزه ي باد ميپيچيد لا به لاي قبر ها ..
همش حس ميكني يكي داره صدات ميكنه .. گوشم گرفته بود .. صداها عجيب و غريب بود ..
دور و اطراف چيزايي حس ميكني كه مال اين دنيا نيست ..!! واقعاً اونجا يه دنياي ديگه بود ..
انگار از جسم خارج شده بودم  و با روحم ، سبك و متحير قدم بر ميداشتم ... بوي خاصي به مشام ميرسيد ..
بوي بد نبود ، يه بوي نه خوب نه بد .. بوي عطر ، بوي مرده ، بوي يه دنياي ديگه ..! بوي قبر ...

اين قبرستان ، بزرگترين قبرستان دنياست ..كه از نجف شروع ميشه تا كربلا ... !!
امام صادق فرمودند : هيچ مومني در شرق و غرب عالم نمي ميرد ، مگر آنكه خداوند روح او را
 به وادي السلام ميبرند،ميگويند كه مومني كه در خاك نجف دفن گردد ، از سوال نکیر و منكر معاف خواهد شد ..

از لا به لاي قبر ها رفتيم تا رسيديم به جايي كه مقبره حضرت هود و صالح بود ..
چند ركعتي نماز خوانديم و برگشتيم قبرستان .. بر سر مزار آيت الله قاضي هم رفتيم ..
عكس قبر  آيت الله قاضي رو اشتباهي پاك كردم .. شرمنده كه  نيست ببينين ..

همين جوري لا به لاي قبر ها ميگشتيم و به قبر ها نگاه ميكرديم ..قدمت اين قبرستان به 1500 سال ميرسيد اونجا علامت گذاري ميكرديم تا موقع برگشتن وسط قبرستون گم نشيم و بتونيم برگرديم ..

رفتم روي يكي از قبرها ايستادم .. يكدفعه زير پام خالي شد و تا مچ رفتم توي قبر !!!
با يه جهش پريدم اونطرف و با ترس و لرز به قبر نگاه كردم ..
كل بدنم بي حس شده بود !! يخ كردم .. نفسم بند اومده بود ..قبر منو كشيد تو خودش .. !!
تا يك ربع تمام تنم و دست و پاهام ميلرزيد ..

 اونجا يه جا بود كه مثل مسجد كوچيك بود ..
مقام امام زمان و مقام امام جعفر صادق اونجا بود و چاه آبي  وجود داشت كه مال امام زمان بود ..
يكم از چاه آب خورديم براي تبرك .. و رفتيم داخل  و در هر دو مقام دو ركعت نماز خونديم ..
بعد از نماز آماده شدم كه برگردم آخه غروب شده بود و هوا داشت تاريك ميشد؛
 
تقريباً 4،3  ساعتي بود اونجا بودم . در راه برگشت هم يه عكس يادگاري با چند تا سرباز انداختم ..
صورت من رو ببينين ... !! از ترس مثل گچ سفيد شده ...

برگشتم هتل و رفتم دوش گرفتم  آماده شدم براي شام ..
امشب حرم تا 11 شب باز بود و حكومت نظامي نبود .. !! امشب شب آخر بود كه نجف بوديم ..
بعد از شام رفتم حرم حضرت علي (ع) هرچي دق و دلي داشتم خالي كردم ...

برای شما دعا کردم ... براي خودم هم دعا كردم كه قسمت بشه و باز هم بتونم بيام و اين گنبد زيبا و ايوان طلا رو ببينم ..
اين چشمهاي من طاقت دوري رو نداره .. قلبم تحمل دوري از حرم حضرت علي رو نداره ...
يا حضرت علي باز هم قسمت كن  ...

وقتي عكس ها رو ميبينم دلم از غصه ميتركه، نميتونم جلوي اشكهامو بگيرم. دلم حال و هواي اونجا رو داره ..
چند ركعت نماز خوندم و برگشتم به حياط حرم ..
به خادم حرم گفتم جارو ميخوام ، تا اينجا رو جارو بكشم .. به زبون عربي گفت : لا .. لا .. لا .. دست تكون ميداد ، به علامت اينكه نميشه .!
با التماس نگاهش ميكردم .. وقتي اصرار من رو ديد دلش به رحم اوم د، شايد هم آقا اميرالمومنين به دلش انداخت ..
يه جارو به من داد به چه بزرگي .. !!
 آخ كه چه لذتي داره سنگهاي كف حياط حرم رو جارو ميزني ...
نميدونين با چه شور و عشقي خاك حياط حرم رو جارو ميزدم .. خيلي خوشحال بودم ..
هر ايراني كه رد ميشد ميگفت :خوش به سعادتت .. خدا جاجتت رو بده ..!!

كارم كه تموم شد اندازه يك مشت از خاك حرم ، خاك پاي زايرا ، برداشتم ريختم توي نايلون ..
بردم تو حرم و به ضريح مولا اميرالمومنين تبرك كردم و گفتم : آقا جون من مخلص تو و خاك پاي همه ي زايراي شما هستم .. اين خاك شايد خاك پاي امام زمان هم باشه ..! شايد وقتي امام زمان به زيارت شما مياد ذره اي از خاك پاي امام زمان هم توي اين خاك نصيب من شده  باشه ..! ..

ساعت نزديك 11 شب بود .. برگشتم هتل .. امروز خيلي خسته بودم ... داشتم از حال ميرفتم ..

----

پیوست  :

سفرنامه ( قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

سفرنامه ( قسمت دوم ) ... ۱۴ محرم 

سفرنامه ( قسمت سوم ) ... 15 محرم

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 11:0