تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
سفرنامه ( قسمت دوم ) ... 

 

 

شنبه ۱۴ محرم ...

 


 
از ساعت 5:30 در مرز معطل بوديم ..
صبحانه رو داخل اتوبوس همراه با دوستم بين همه پخش كرديم و همونجا خوردیم ..
ديگه بعد از صبحانه تا ساعت 11 ظهر از مرز ايران عبور كرديم ..
چند جا هم اتوبوس رو نگه داشتن و پاسپورت همه رو چك كردن ..
فقط پاسپورت رو با چهره مطابقت ميدادن و ميرفتن نفر بعدي ..

بعد از مدت كوتاهي رسيديم مرز عبوري عراق كه همه از اتوبوس پياده ميشن ..
اونجا نيم ساعتي به صف شديم و بالاخره اجازه دادن بريم براي مهر زدن پاسپورت هامون ..
اونجا هم كه ديگه كلافه شده بوديم .. سربازاي عراقي و آمريكايي خيلي نحس بودن ..

ديگه اونجا با مسؤول كاروان كمك كردم پاسپورت ها رو به رديف كردم  و تحويل مامور اونجا دادیم ..
خودم شماره 1 بودم .. اولين نفر رفتم كه مهر عبور رو بزنن ...

اي خدا .. نكنه مهر نزنه !! نكنه بگه برگرد برو ايران .. هزار فكر و خيال به سرم گذشت ...
از حولم به عراقيه گفتم خسته نباشيد ... وقتي داشت چهره ام رو با پاسپورت چك ميكرد ..

خلاصه مهر عبور زده شد .. انگار كه دنيا رو دادن به من .. خدايا بخير گذشت ...
خوشحال و سرحال رفتم و منتظر شدم بقيه هم  ملحق بشن ..
هركي مهر عبور ميخورد راهنماي ميكردم كجا منتظر باشن تا با كاروان هاي ديگه قاطي نشه ..
همه اومدن بيرون و رفتيم كه بريم جايگاهي كه سوار اتوبوس بشيم ..
ساك و چمدون ها رو جابجا كرديم و سوار اتوبوس عراقي ها شديم كه حركت كنيم سمت نجف اشرف ..
برامون اسكورت گذاشتن يكي جلوي اتوبوس يكي هم عقب اتوبوس با تويوتا و اسلحه و دوشگاه ..

دل تو دلم نبود .. هنوز باور نكرده بودم دارم هواي عراق رو تنفس ميكنم .. الان توي خاك عراق هستم ..
داريم ميريم نجف .. يا حضرت علي داريم ميايم حاجت بگيريم .. امام حسين .. ما داريم ميايم ، داريم ميايم ..
بعد از مدتي اتوبوس نگه داشت براي نهار و نماز ...
من هم رفتم وضو گرفتم ، همين كه اومدم نماز بخونم مسؤول كاروان من رو صدا كرد ...
گفت بي زحمت بيا نهار رو ببريم توي اتوبوس بذاريم ، وقتي كه زائرا اومدن نهار بخورن ..
اول ميوه ها رو براشون گذاشتيم ( خيار ، پرتقال ، موز ، گوجه ، سيب )
نوشابه و ماست  هم گذاشتيم ، نهار عدس پلو بود ، توي ظرف يكبار مصرف !!
ديگه كارم تموم شد و سريع رفتم براي نماز .. نماز شكسته بود ، زود تموم شد ..

برگشتم اتوبوس و حركت كردیم ، نهار رو خورديم جاتون خالي ..
ديكه توي راه  همين جوري گذشت ..چندتا هم عكس گرفتم براتون ...رو شماره ها كليك كن ببين
فقط ببخشيد كيفيت عكس رو آوردم پايين تا زودتر باز بشه ...
1 ... 2 ... 3 ... 4 ... ۵ ...۶ ...

هر لحظه بوي كربلا مياد .. لحظه به لحظه نزديك و نزديك تر ميشيم ..
همين جور بيرون رو نگاه ميكرديم ... مشغول تماشاي خيابون و اطراف بوديم ..
يكدفعه همه ي نگاه ها به يه سمت شد ...

خدايا اين گنبد مال كيه ؟ چقدر قشنگه خدا ... يعني اين گنبد طلايي ، گنبد حرم حضرت علي ؟
مات و مبهوت نگاه ميكردم ! مو به تنم سيخ شده ! واي خدا عجب گنبد زيبايي ..!
حتي نميتونم حرف بزنم ... محو تماشا بودم كه ديدم اتوبوس نگه داشت ...

هتل نزديك حرم حضرت اميرالمومنين ( ع ) بود .. هرچي نگاه ميكنم سير نميشم ...
پياده شديم و ساك هامون رو برداشتيم .. تو لابي هتل نشستيم ، منتظر شديم تا اتاق ها مشخص بشه ..
خلاصه بعد از تقسيم اتاق ها ، من و دوستم اتاقمون 117 شد  ..

بعد از 28 ساعت راه مداوم .. بالاخره رسيده بوديم .. خيلي دلم ميخواست حرم برم ...
اما مسؤول كاروان گفت همه با هم بريم بهتره .. من هم اولين بار بود ، راستش ميترسيدم ..
هنوز با جو و اوضاع و احوال اونجا آشنا نبودم .. كه تنهايي بدون كاروان برم حرم حضرت علي ..

وسايل و ساك رو بردم اتاق و جابجا كردم .. دلم ميخواست يه دوش بگيرم و استراحت كنم .
ولي خدايش زياد خسته نبودم .. اصلاً اين راه خستگي نداره !!
مثلاً شمال كه ميريم ، با اينكه 4 ساعت راهه ! تموم بدن آدم خشك ميشه .. اندازه 10 روز خسته ميشي ولي اين سفر نميدونم چي بود كه اصلاً خستگي به تن نذاشت !

بعد از جمع و جور كردن اتاقم ، رفتم كمك مسؤول كاروان .. كه داشت اتاق ها رو جا به جا ميكرد
ديگه دونه دونه اتاق ها رو تحويل داديم و همه كه رفتن اتاقشون تقريباً 1 ساعت شد !!

حرم ساعت 8 شب بسته ميشد ، ديگه نتونستم برم زيارت .. 8 شب تا 8 صبح حكومت نظامي بود و هيچكس حق تردد نداشت ..

كم كم آماده شدم برم براي شام .. ساعت خوردن شام 8 شب بود الي 9 شب .

ملافه هايي كه از خونه برده بودم رو روي تخت انداختم كه تميز تر باشه ..
ديگه يه كم رو تخت دراز كشيدم و ميخواستم دفتر خاطرات سفر رو بنويسم ..
مسؤول كاروان اومد در اتاق رو زد و گفت بریم كمك كه به همه برنامه ي فردا رو اعلام كنیم ..
اينكه اذان صبح ساعت چند هست و براي صبحانه ساعت 7 الي 8  آماده باشيم ...

از اونجايي كه اتاق ها رو جابجا كرده بودم ، ميدونستم اتاق هاي بچه هاي كاروان ما كدومه ..
دونه دونه در زدم و به همه اعلام كردم .

خلاصه رفتم دوش گرفتم و غسل زيارت انجام دادم .. انگار كه دوباره متولد شدم !!
نماز رو خوندم ... دعاي اميرالمومنين و زيارت اميرالمومنين و زيارت عاشورا هم خوندم ..
رفتم دراز كشيدم بيهوش شدم ...
 ولي نصف شب با صداي وحشتناكي بيدار شدم ..!!
خدايا چقدر سردم شده ؟ اين صداي زوزه ي باده ؟ هوا چرا سرد شد يهو ؟
طوفان شده بود ، رفتم جلوي پنجره بيرون رو نگاه كردم ..ديدم طوفان شن شده !
واقعاً از صداي وحشتناك باد ترسيده بودم .. نخل ها كج شده بودن از شدت سرعت باد ..
برگشتم روي تخت ، پتو رو كشيدم روي سرم و خوابيدم .


-----

پيوست  :

سفرنامه (قسمت اول ) ... ۱۳ محرم 

 

 

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در دوشنبه 21 اسفند1385 و ساعت 0:1