
جمعه ۱۳ محرم ...

با صداي الله اكبر گوشيم ، از خواب بيدار شدم براي نماز صبح ..
بعد از نماز ديگه خوابم نبرد .. روز موعود فرا رسيده بود ... خدايا يعني واقعاً داريم ميريم؟
باورم نميشه !! يعني تا چند ساعت ديگه نشستيم توي اتوبوس و لحظه شماري ميكنيم براي رسيدن؟
ديگه تو حال خودم نبودم .. دور و اطرافم رو حس نميكردم .. تو عالم خودم بودم ...
نفهميدم كي ساعت شد 11:00 ... همراه خانواده راهي دفتر زيارتي شديم ..
ما زود تر از همه رسيده بوديم .. همسفراي ما نيومده بودن ...
اذان ظهر كه داد رفتم نماز خونه و نماز خوندم و بعدش رفتم بيرون مشغول روشن كردن آتيش واسه ذغال و اسپند دود كردن شدم ..
بعد اومدم پايين با مسؤل كاروان كارت هاي شناسايي زایرا رو بدم ..
دونه دونه اسم ها رو ميخوند و ميداديم بهشون .. كارتهاي يه سري مونده بود كه هنوز نرسيده بودن ، اونها هم رسيدن و دادم بهشون..
رفتيم سمت اتوبوس،مجيد دوستم قرآن گرفت بالاي سر مسافرها ..
و من هم تند و تند اسپند دود ميكردم ..بعد كه همه سوار شدن و ديگه اسپند رو دادم توي اتوبوس ..
رفتم با خانواده خداحافظي كنم ... خيلي جلوي خودم رو نگه داشتم تا اشكم سرازير نشه ..
همه رو با حالت خاصي بوسيدم .. انگار كه آخرين بوسه بود .. با جون دل صورت نازنين مامان
رو بوسيدم ..
خواهرم
هم که دلم طاقت نداشت نگاه كنم .. فقط با چشمهاي بسته رو بوسي كرديم ..
دامادمون هم مثل بقيه ، فقط در گوشي بهش گفتم مواظبشون باش ، به تو سپردمشون ...
با داداشي هم توي خونه خداحافظي كردم ، آخه دوست نداشت موقع رفتن اونجا باشه ..
آآآآآخ ماني ، ماني كوچولوي عزيزم
... الهي من فداي صورت قشنگت بشم دايي جونم ..
چرا بغض كردي آخه فدات بشم .. ماني من ، تو خودش بود .. جيگرم داشت آتيش ميگرفت ..
بوسش كردم .. اما ماني بوسم نكرد .. دلش نميخواست با دايي جونش خداحافظي كنه !!
محيا كوچولو
، آبجي 6 ماهه ماني هم كه همش لبخند ميزد .. اصلاً نميدونست كي به كيه ..
دستهاي كوچولوش رو ناز كردم ... نگاش كردم كه داره با داييش بازي ميكنه !! شيطون ..
بوسش كردم و رفتم سمت ماني .. دلم نميخواست تا بوسم نكرده سوار اتوبوس بشم ...
به ماني گفتم : بوس نميدي به دايي قربونت برم ؟ چرا آخه عزيز دلم ؟
ميترسيدم حسرت اين بوس آخري توي دلم بمونه .. ديگه نتونم بوسش كنم يا بوسم كنه ..
خلاصه راضي شد و با يه لبخند كودكانه صورت من رو بوسيد ...
من هم دوباره بوسش كردم و همين جوري صورت كوچولوي نازش رو بو ميكردم ..
بالاخره اتوبوس ساعت 1:30 حركت كرد و از پنجره براي بدرقه كننده ها دست تكون داديم ..
براي آخرين بار صورت تك تك خانواده ام رو نگاه كردم .. چون ميترسيدم ديگه نبينمشون ..
ميترسيدم اين سفر بازگشت نداشته باشه ..
ديگه همين جوري گذشت و طرفاي ساعت 8 شب رسيديم همدان...
اونجا توقف كرديم براي نماز و شام ..
بعد از شام دوباره سوار اتوبوس شديم و حركت كرديم به سمت مرز ...
از اونجا كه همه شام خورده بودن و به قول معروف شيكمشون سير شده بود زود خوابشون برد ..
ديگه چشمهام سنگين خواب شد ، برگشتم و چشمم رو بستم و خوابيدم ..
حالا ديگه رسيده بوديم مرز مهران .. پياده شديم براي نماز صبح .. بعد از نماز هم يه كتاب خریديم ..
راهنماي وضعيت و شرح اماكن زيارتي عراق .. كه كلي زيارت و دعا و اعمال سفر و اعمال اماكن زيارتي بود رو داشت ..
-----
پيوست ۱:
لحظهء غروب آفتاب .. 1> 2 > 3




