تبليغاتX
ღ پسر شجاع و خانوم کوچولوش ღ
 
اینبار با قلبی عاشق ... 


اینبار با قلبی عاشق ، عاشق تو ..... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ..... توئی که در غربت برایم گريستی و من که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... من که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو .....
صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت ..... کنارم می نشینی دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم.... اینبار با قلبی عاشق

دوستت دارم خانوم کوچولو 

 پیوست :

مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاده اســــت مــــن عــــشق را از درخــــت آمــــوختــــه ام ...

|+|  
نوشته شده توسط ღ پسر شجاع ღ در پنجشنبه 28 دی1385 و ساعت 1:9